تهران وبرخی از اختصاصات فرهنگی ی گو نا گون آن.
تهران دیروز و امروز ، همانند دیگر شهرهاوپایتخت های بزرگ جهان-
علاوه برفرهنگ های معتبرملّی میهنی خود ،ازظرافت های هنری-
ویژه ای برخوردار است که اختصاصا ًبه نام خودش ثبت گردیده واز-
آن جمله می توان رقص شیرین "بابا کرم" و همچنین ترا نه ها و -
آواز های دسته جمعی را نام برد که در حقیقت بخشی از فلکلور -
ساکنین بسیار قدیمی و اصیل آن را تشکیل می دهد . از آن جمله-
می توان به ترانه ی دسته جمعی "عبدول آباد" اشاره کرد که در -
حقیقت کنا یه به مکانی نا معلوم و به عبارتی نا کجا آباد بوده که -
به صرف تفنون بیانی موردکاربردقرارگرفته و درواقع وجودخارجی-
نداشته ، امّا برطنز وشیرینی موضوع می افزوده است ، آن گو نه-
که یک جوان ترا نه ی "عبدول آباد"را باصدای بلندخوانده وگروهی-
به او جواب دسته جمعی می دهند، و اصل ترا نه چنین است .--
عبدول آباد رفته بــودی ؟ بله بله بله رفته بودم
یار مرا دیده بــــــــودی ؟ بله بله بله دیده بودم
کجای یارم دردمی کرد ؟ سر یارت درد می کرد
آخ سر یا سرور می خواد . . . . . . . . . .
البته با اجازه شما ، اخیرا ًمن ویکی ازدوستان به عبدول آبادتهران-
رفتیم ، جایی که نه نتهاوجودخارجی وجغرا فیایی دارد ومحله ای-
است درضلع جنوب غربی ی تهران ، بلکه منطقه ی تجاری معتبر-
وپُر رفت و آمدی راتشکیل داده که حتی درکوچه پس کوچه های-
عبدول آبادهم ، روح ونبض ملموس بیزینس هـم محسوس است .
برای رفتن به عبدول آبادتهران که عمده محصولات تجاری آن ناحیه-
فرنیچر"مبلمان وفرش و تختخواب و . . ."ونیزمیز وصندلی و قفسه-
دیگروسایل دفتری اداری می باشد ،لازم دانستیم به لحاظ احترام-
به مردم شریف عبدول آباد و تعصبات فر هنگی آن ها ، خود را با -
محیط هم آهنگ نموده و رعایت اصول اخلاقی را در حفظ شئونات-
مدنظرداشته باشیم ، اگر چه من و دوستم میانسال بوده واکثر --
جوانان عزیز و نازنین ایران زمین ، مارا با لفظ مقدس" مادر"خطاب-
می نما یند . امّا همه ی این مطالب یک طرف ،و این قضیه طرف-
دیگر .! همچنا ن که از کو چه ای به یک خیابا فرعی عبدول آباد -
پیچیدیم ، نا گهان دوستم من را به طرفی دیگر کشاند و گفت :،-
سگ ، سگ ، سگ ، ومن که بسیارمی ترسم درآغوشش پریده-
ناگهان دیدم چندین زن جوان وفوق مدرن ، وازنوع ، هالیودزکی"-
که این روز هادرتهران بسیارند و در هرگو شه کناری حضور دارن-
درحالیکه هرکدام حیوانی پشم آ لودو ملبس رادر آغوش داشتند-
با آن آرایش های عجیب وغریب و ابروها ی موکت شده ونیزه ای-
درآن خیابان تنگ و شلوغ که عرض آن اندکی ازکو چه ی آشتی-
کنان بیشتر بود ، به طرف مامی آمدند . ازآنجایی که عرض کردم
اکثرجوانان عزیز مارا"مادر"خطاب می کنند ، آن هانیزکه انشا الله-
خداوندهدایت وحمایتشان فرماید ، کمی ازمافاصله گرفته وگفتند:
"مادرجون نترسید،اهلی هستن ،واکسنشونم زدیم،گازنمی گیرن"
ومن برای آن که بی احترامی نشود به این دسته ازجوانان خودبه
خودپرداخته ، وخودچنین آراسته ، که جملگی ازخودمون هستند-
وا زکره ی ماه ویادیگرکرات آسمانی نیامده اند،گفتم : عزیزم حالا-
اسمشون چیه ؟ هر کدام اسمی را گفتند که خود داستانیست .